تبلیغات
[جغرافیا - راز خوشبختی
[جغرافیا

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

راز خوشبختی

راز خوشبختی

تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینكه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله كوهی رسید. مرد خردمندی كه او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌كرد.به جای اینكه با یك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد كه جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد، فروشندگان وارد و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌كردند، اركستر كوچكی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یك میز انواع و اقسام خوراكی‌ها لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختی» را برایش فاش كند. پس به او پیشنهاد كرد كه گردشی در قصر بكند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قشق را در دست داشته باشید و كاری كنید كه روغن آن نریزد.مرد جوان شروع كرد به بالا و پایین كردن پله‌ها، در حالیكه چشم از قاشق بر نمی‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.مرد خردمند از او پرسید:«آیا فرش‌های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟»جوان با شرمساری اعتراف كرد كه هیچ چیز ندیده، تنها فكر او این بوده كه قطرات روغنی را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به كسی اعتماد كند، مگر اینكه خانه‌ای را كه در آن سكونت دارد بشناسدمرد جوان این‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حالیكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنری را كه زینت بخش دیوارها و سقف‌ها بود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و كوهستان‌های اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتی را كه در نصب آثار هنری در جای مطلوب به كار رفته بود تحسین كرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف كرد.خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را كه به تو سپردم كجاست؟»

مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ریخته است.آن وقت مرد خردمند به او گفت:

«راز خوشبختی این است كه همه شگفتی‌های جهان را بنگری بدون اینكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كنی»

 

بر گرفته از كتاب كیمیاگر، نوشته پائولو كوئیلو

 

http://izolafanno.jimdo.com/2015/01/03/symptoms-of-cavus-foot
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:26 ق.ظ
Hello everybody, here every person is sharing these knowledge, so it's fastidious to
read this blog, and I used to pay a visit
this webpage daily.
Foot Pain
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:48 ب.ظ
Asking questions are genuinely fastidious
thing if you are not understanding anything completely, except this piece of writing provides good understanding even.
http://marcenecalvetti.jimdo.com/2015/06/21/contracted-toe-tendon-pain
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:10 ق.ظ
My family every time say that I am wasting my time here
at web, but I know I am getting know-how daily by reading such nice articles or reviews.
ellyhalfmann.over-blog.com
شنبه 14 مرداد 1396 09:48 ق.ظ
Hello there! This post couldn't be written any better! Reading
this post reminds me of my previous room mate! He always kept talking about this.

I will forward this page to him. Pretty sure he will
have a good read. Thank you for sharing!
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 09:43 ق.ظ
Hi there! I'm at work browsing your blog from my new iphone 3gs!
Just wanted to say I love reading through your blog and look forward to all your posts!
Carry on the great work!
راشد
سه شنبه 24 خرداد 1390 09:30 ق.ظ
یسیار عالی بود متشکرم
masood
شنبه 21 خرداد 1390 01:32 ب.ظ
be casb be rogan kosbakati velesh
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : فاضلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان